تبليغاتX
گذر نامه عاشقــی

گذر نامه عاشقــی

گلمممممم.....

اولین هدیه ی روز همسر..... و اینم نوشته ی آقایی....


البته اون دستبنده بود داستان داشت.... به پیشنهاده خودم هم کادوی تولدم شد هم کادوی روزه همسریممم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:3  توسط فروغ الزمان  | 

دلتنگم....

سلام

چهار شنبه بعد از ظهر قرار داشتیم آقایی زنگ زد گفت امروز کار دارم نمی رسم بیام با هم بریم خرید.... جمعه می یام..منم باشه......

منم روز پنج شنبه بعده یه خوابه درست و حسابی به عبادت و تزکیه روح پرداختم.... جمعه فقط یکی از داداشام قرار بود....

مادر گرامی کله صبح سحر ما رو بیدار کرد که پاشو پاشو دختر .... نه اینکه کاری باشه ها چون اصولا مامانم اینقدر کم حوصله است که همه ی کارارو خودش تنها صبح زود انجام می ده الهی قربونش برم من.... ساعت 9 ،10 بود با آقایی تماس گرفتیم که خواب نمونه.... و شروع به آرایش کردن کردیم و خوشگل کردن... موهامو مدل به مدل عوض می کردم... بیکار بودماااا .. حالا می گم چرا... .

مامانم هی می گفت زنگ بزن بهش ...منم که توی کتاب جدیدم خونده بودم که برای همسراتون مادر نباشین و کاراشو گوش زد نکنین می گفتم نمی خواد خودش آسته آسته می یاد ...

برای من انتظار خیلی خیلی سخته چون اصولا منم یه جورایی کم حوصلم.... ساعت 12 شد و آق داداش اومدن... مامانم گفت زنگ بزن دیگه... کاشکی نمی زدم...

گفتم :کجایی داشتم گفت:اتو می کردم الان می یام... منو می گی........ گر گرفتم سوختم... گفتم اصلا نمی خواد بیای .... اونم مثه اینکه از خداش بود باشه گفت نمی یام....

مامانم منو دعوا کرد که چرااینجوری گفتی و پشیمونم کرد... دوییدم زودی زنگ زدم که آقا می خوای بیای بیا... اونم نه دیگه نمی یام.... کلافه شده بودماااااا.... واااای یعنی اینقدر فاصله گرفتیم.... چقدر دلم می خواست اون روز ببینمش ... آخه بازم داشتم سعی می کردم روابطمونو بهتر کنم... می خواستم کدورت و کینه رو پاک کنم ولی آقای بی خیال زد تو کاسه کوزمون... منم افسرده تا غروب حرف نزدم.... بعدم براش غذا دادم به داداشم براش ببرن...

خلاصه فرداش قرار داشتیم که بریم خریدی که نزدیکه 1 ماه عقب افتاده بود... خرید تولدم... باز آقا زنگ زد که من با فلانی قرار دارم و نمی تونم بیام.... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دنیا رو سرم خراب شد... چقدر بی اهمیت چقدر بی تفاوت...... چندین بار به خاطره تولدم سرزنشش کردمو بهش گفتم که نمی بخشمت ولی مثه اینکه اصلا بهش برنخورده ... مثه سیب زمینی پشندی......  تلفنو که قطع کرد بغضه گلوم که دیگه همیشگی شده ترکید ... با خودم عهد کردم دیگه جلو روش گریه نکنم.... وقتی براش اشکام مهم نیست چرا گریه کنم....

بعد از ظهر پول برداشتمو تا 11 شب تنهایی همه جا رو گشتم اون چیزی که می خواستمو خریدم.... خدائیش چون اون نبودم هی غر بزنه که زود باش زود باش بهترین دستبندو گرفتم.... خیلی دوستش دارم... ولی هر وقت نگاش می کنم یاد این روزای گند می یوفتم.... اولش گیج شده بودم چی بگیرم... مثه دیوانه ها زنگ می زدم که کجایی؟ اونم همچنان سره کارش بود... منم با حرص قطع می کردم... آقا ساعته 10 زنگ زده که کجایی با خنده ؟؟ وااااای چقدر بی تفاوت آخه خدایا.......

از اونجایی که تو خونه چیزی نمی گم اونا نمی دونستن باهاش قهرم.... مامان دیروز بهش گفته بود شب بیا خونمون.... منو بگی عصبانی که چرا با من هماهنگ نکردین که مثلا کار دارم.... اجبارا زنگ زدم بهش و باز بحث کردیم... گفتم نمی تونم مامانمو دق بدم باید با هم بریم خونه.... کاش نمی گفتم ( اخه خدایی دلمم براش تنگیده بود) منو بگی 3 ساعت توی مترو کاشت بعد فهمیدم که اون رفته .... حالا دلیلشم اینه که فک کرده من گفتم دارم می رم.... الله و اعلم.... خلاصه با اخم و تخم همدیگرو دیدیم و رفتیم خونه ... اصلا دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم... دلم نمی خواست صداشو بشنوم.... دیگه به خاطره حفظ آبرو یه ذره خود نگهداری کردم...

امروز صبحم با هم اومدیم ... باز هم با اخم و تخم.... همیشه من پیش قدم بودم توی آشتیاااا و عادت شده براش.... این عادتو می ندازم از سرش....


حالا:

- اگه اینجا اومدی خوندی اینارو: بدون دلم نمی خواست همه چیو همه جا بگم ولی وقتی گوشی برای درده دلام نیشت وقتی دستی برای نوازشم نیست وقتی غصه هات گیر کردن مجبوری یه جا بگی تا یه ذره سبک شی.... مجبور شدم اینجا بنویسم


- بدون دلم برای صداقت کلامت تنگ شده... دلم برای اون اعتماده بی حدی که بهت داشتم تنگ شده... دلم برا خودمم تنگ شده...


- کاش کمی درکم می کردی .... کاش اینقدر منو کینه ای نکرده بودی.... کاش بلد بودی زبون بازی ... حتی اگه ته دلت چیزه دیگه بود... شاید آروم می شدم...


- دل گیرم ازت و این دفعه دیگه مثه سابق نیستم... چون مطالعه کردمو فهمیدم تمامه ایرادا از من بوده و تو تقصیری نداری ... من بد عادت کردم... من قربانی عشق شدم همیشه و تو نفهمیدی ... تو کارت مهمتر بوده من سره خودم همیشه گول مالیدم که برای من وقت می ذاری... نمی دونستم که اون موقع هنوز کاره درست درمون نداشتی... والا با الان فرقی نداشتی....


-نمی دونم چرا نمی تونم دیگه بشینم باهات صحبت کنم و بشینیم بحث کنیم که مقصر کیه آخه آخرش همیشه منم  آدم بدم....

- کاشکی یه ذره تو در حقم پدری می کردی....


+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 12:6  توسط فروغ الزمان  | 

یادم باشه.....




 زمانی که به فردا امیدواری اقتدار از آن توست. آنچه کرم ابریشم آنرا پایان دنیا می پندارد در نظر پروانه آغاز است


هرگز لبخندت را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی , چون امکان دارد كسي عاشق لبخند توباشد.



من درلحظه زندگي ميكنم .هرروز زندگي ام را ازنو اغاز ميكنم .


یادم باشد

***

یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام … نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان….

یادم باشد زندگی را دوست دارم….

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم….

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد….

یادم باشد سنجاقك های سبز قهر كرده
و از اینجا رفته اند… باید سنجاقك ها را پیدا كنم
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم….

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم….

یادم باشد زنده ام....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 17:4  توسط فروغ الزمان  | 

دلم قدیما رو می خواد

دریچه نگاهمو عوض کردم...............
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 12:51  توسط فروغ الزمان  | 

در یچه نگاهمو عوض کردم..............

زندگی  گاهی گریه ست

      گاهی خنده

گاهی بازنده ای

گاهی برنده

زندگـــــی

        گاهی عشق

              گاهی نفرت

                   گاهی امید

    گاهی حسرت

     گاهی افتادن و موندن و بریدن

گاهی وقتا پر گشودن وپریدن

زندگـــــی

       مثل یه سقفه

    تو هجوم بی پناهی

    زندگــــی عشق و محبت

              کندن از مرگ و تباهی

    زندگـــــی مثل یه جنگه تنها جنگی که قشنگه

       تو نبرده زندگــــــی عشق حکم تفنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 10:30  توسط فروغ الزمان  |